|
بی تو تنهایم | ||
|
همیشه میروم نه برای ندیدن ها... برای نبودنهای پوچی که شاید ندیدنش بهتر است............ همیشه میروم.....نه برای نبودنهای سنگین........ برای رفتن های سختی که پذیرفتن ها در پی دارد...... و امروز میروم...شاید.... برای زیباتر شدنها..... [ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 21:11 ] [ رویا ]
من نمی خواهم سايه ام را لحظه ای از خود جدا سازم من نمی خواهم او بلغزد دور از من روی معبرها يا بيفتد خسته و سنگين زير پای رهگذرها او چرا بايد به راه جستجوی خويش روبرو گردد با لبان بسته درها؟ او چرا بايد بسايد تن بر در و ديوار هر خانه؟ او چرا بايد ز نوميدی پا نهد در سرزمينی سرد و بيگانه؟! آه ... ای خورشيد سايه ام را از چه از من دور می سازی؟ [ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 11:54 ] [ رویا ]
همیشه گفت.: تا شقایق هست زندگی باید کرد.... اما یادش رفت بگوید .... که شقایق هم.... بی پروا می شکند. راستی ای جماعت.......... بگویید.....؟ هیچ اشک شقایق را دیده اید..............؟؟؟ [ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 19:47 ] [ رویا ]
امروز خیلی حالم گرفته........ انگار قرار نیست اروم شم........ میترسم....از خیلی چیزا می ترسم... خدایا کاش میگفتی داری چیکار میکنی؟؟ اما دیگه از تو هم نمی پرسم.... خوب نیستم اصلا.... کاش کم نیارم... واسم دعا کنید....
[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 11:32 ] [ رویا ]
اینجا کسی است که کر، کرده این نعره هایش... گوش زمان را، با وجود فریاد نزدن هایش... انگار خودش نیست....... او شاید نبودنهای همیشگی است...... کاش بادی می وزید ، برای سپردنش به خورشید......... برای یافتن جور دیگر دیدن ها....... اهای ای سهراب همیشگی.......مگر جور دگر هم می توان دید...؟؟ با نداشتن چشم های ،پر دلیل.........
[ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 12:49 ] [ رویا ]
عمریست گم شده ام ، در فریادهای پر ازسکوت. وجود خاموشم، در حسرت یافتن ها. اواز پر هیاهوی گنجشکان را می شنوی؟ [ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 13:35 ] [ رویا ]
انگار...بره ها ... همه فراموش کرده اند که اینجا گرگی به گله زده... گرگش..گرگ نیست.؟؟ یا بره ها،بره؟؟؟؟ انها با او بودن را دوست دارند؟؟ یا او...با انها بودن را؟؟ وای...که چقدر آشفته ام از این همه سردرگمی... من رویا هستم...؟؟ یا رویا من است... یعنی... هر دو یکی هستند...؟؟ یا یکی از انها هردوست..........؟؟ .. خدایا....هنوز قلبت را دارم... برای ارامش؟؟ [ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 22:52 ] [ رویا ]
شروعی با باران بود... جايي که نام حقيقيم پيدا شد و رویایی متولد ........... جایی که امدنم شروعی بود برای نبودنها.... چه بارانهایی را گذراندم، در حسرت همان اولین باران. دلم می خواست فریاد بزنم تمام وازه ها را.. یک به یک....... و کلمه به کلمه.... برای یافتن معماهای رویا بودن ..... حس می کنم جا مانده ام ... در پی زمانی که ثانیه به ثانیه اش را..... قدم میزنم....... انگار بهانه اش را مي خواهم.، ... برای، شاید رویا ماندن... به راستی هستم برای بودن....؟؟؟ آری...فراموش نکرده ام که تنها به خاطر تو باید بمانم............ برچسبها: خود ناشناختم [ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 14:16 ] [ رویا ]
سرم را نه ظلم مي تواند خم کند ، سلامتيه اون پسري که... .................................................. هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم ولي پدر ... ......................................................
............................................................... مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري! مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي! مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري ! مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد! مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود! برچسبها: ناز نفستون که بدون شماها هیچم [ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 14:11 ] [ رویا ]
غریبه ی عزیزم... کاش همیشه خوشحال ببینمت..... امرروز از ذوق ساعت ۴ بیدار شدی...... چقدر قشنگ خوشحال شده بود اون قلب خستت ....... که مدتها خستگیش رو حس میکردم و کاری نمی تونستم انجام بدم.... کاش همیشه قلبت پر از شادی و خوشی و لبات پر از خنده باشه عزیزم..... .........خداجونم ممنونم.بالاخره داری ما رو میبینی.ممنونم...
برچسبها: غریبه خوشحالی [ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 14:50 ] [ رویا ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||