تبليغاتX
بی تو تنهایم

JavaScript Codes < ????? ???? ???????>
 

                           

مي دونين دیروز چه روزی بود.......يه روز خيلي خيلي قشنگ...روزي که خدا يه فرشته ي مهربون رو از تو آسموناش فرستاد رو زمين.....

روزي که خدا يکي از فرشته هاي واقعا نازشو به من  هديه کرد........يه روز قشنگي که هميشه حسرت مي خورم کاش زودتر به دنيا اومده بودم تا ورود فرشته ي مهربونم به زمين رو خودم بهش تبريک بگم......و جلوي پاهاش سجده کنم......

دیروز قشنگترين روز تو ي زندگي من بود....دیروز تولد عزيز دل رويابود.....عزيزي که اگه نبود هيچوقت رويايي هم وجود نداشت....دیروز تولد دوباره ي رويا بود....دوباره شکفتنش.....

تولد عزيزي که با پا گذاشتنش توي زندگيه رويا اونو از همه ي پيله هاش بيرون آورد و با يه زندگي جديد آشناش کرد........

عزيزي که خدا فقط واسه خود خودم اوردش رو زمين......چون مي دونست که اگه اون نباشه رويا نمي تونه معنا پيدا کنه......چون مي دونست که با اومدن اونه که زندگي رويا قشنگ و قشنگتر مي شه .......و امروز بعد از اين چند سال بالاخره امانتي قشنگ من که پيش خدا بود اومد رو زمين تا بچرخه و بچرخه و بعد از اين همه مدت بالاخره به دست صاحاب اصليش بر سه....

 

                                          عزيز من تولدت مبارک

هر چند گلی اما اینم هدیه به تو   :

                                 

--------------------------------------------------------------------

از الان همه ي گفته هام خطاب به خودته.....تويي که ديگه الان من بدون تو معنا ندارم....

تويي که شدي همه کس و همه چيزم......دوست دارم فقط برات بنويسم....اونقدر بنويسم تا همه ي واژه ها رو از رو ببرم ....همه ي حرفا هاي ناگفتمو........

غريبه ي من...

جاتو گم کردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نگاهت رونده شده؟؟؟؟؟؟؟زندگيت از اين رو به اون رو شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

آره؟؟؟؟؟؟؟؟ همه ي اينا رو خودم مي دونم....

اما اشکال نداره.....اگه جاتو گم کردي....اگه نگاهت رونده شده.......و اگه زندگيت از اين رو به اون رو شده................................اصلا غصه نخوري يه وقت....دلتو ببر بده دست اون بالا سري .....

مطمئن باش خودش همه چيز رو درست مي کنه.....................

بيا تا بازم صبر کنيم....صبر کنيم تا شايد بتونيم همديگرو دزديم.....

بيا تا نبودن در کنار هم رو اونقدر فرياد بزنيم تا ديوانه شويم....و نفهميم که سرگيجه هاي دلتنگي چطور با دل ما بازي ميکنه.......تا خودبه خود همه ي ترکهاي سياه رو با اشکهامون سفيد کنيم...... و با هم چشم به آسمان بدوزيم تا شايد معجزه اي گردد.....................

                            

بازم بهت مي گم تولدت مبارککککککککککککککک

                                            صد سال به اين سالها آقا کوچيکه.......................

                                         

---------------------------------------

        سکوتم را تو معنا کن تو که هر واژه ي عشقت

                          صدايي از افقها و عطوفتهاي باران است         

                                   تبورگاه عشقم باش ،تو اي ناز آفرين جاني

                                                         که هر روزي که با تو بود زيبا بود

                               

         گل زندگیه من  قول بده همیشه شاد باشی.

                                  خاطره ی دیروزم هیچوقت فراموشش نمی کنم

---------------------------------

+ نوشته شده توسط رویا در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 11:55 |

كلافه

 

سلام

نمي دونم چي بايد گفت ؟ چي بايد بگم ! بايد بگم غريبه ام ؟ آره من غريبه ام با خدايي به وسعت غريبي هايم ...

كاش هيچ كس دلش نمي گرفت . هيچ كس به مرگش راضي نمي شد ...

نمي دونم چرا ؟ چرا دوست داري براي كسي جون بكني ! براي راحتيش ؟ چرا ؟ چرا ؟

خيال مي كنم برات يه مرهم زبونم .

خيال مي كردم برات مرحم دردم اما بي خبر از اين كه خود دردم . چرا؟ چرا ؟

بابا منم واسه خودم آدمم . خدايي دارم ....

نمي دونم چرا وقتي سر شب تنها مي شم حس مي كنم پيش مني دوباره گريه ام مي گيره ، انگار تو آغوش مني !!

نمي دونم چرا وقتي كه اشك تو چشمامه روم نميشه نگات كنم . با اين كه نيستي پيشم اما انگار دستات تو دستمه ...

مي گن عشق بارونيه . منم تو بارون عشقو ديدم . تو رو !

هر وقت كه بارون مي باره من تو رو پيشم مي بينم . اشك تو چشمام حلقه مي شه و دوباره تنها مي شينم .

قول بده وقتي تنها مي شم دوباره بياي كنارم . من دوست دارم از عشقت بميرم . بعيد نيست !!!

اون وقت بايد قول بدي شباي جمعه بيايي سر مزارم ...

دوباره باز ياد چشمات . زمزمه نبودنم .. ببين قصه با تو بودنم داره به كجا ميرسه ؟ خاك مزار من مي شه يه نشوني برات . يه نشوني از نبودنم ...

چرا دستاي نامرد خيليا مي خوان تو رو از من بدزدن ؟ چرا ؟

حالا داره بارون مي باره و من زير پنجره اتاق تو رو دارم پيشم مي بينم باز . اينو بدون : من حتي زير خاكم ياد  تو از سرم بيرون نمي ره . اما تو واسم غصه نخور ، سياه نپوش ...

ديگه فقط آرزو دارم كه اين جا بارون بباره رو تنم .اون وقت تو با دستاي نازت رو سنگ قبرم بنويسي كه تنها ترين غريبه بودم .. آره تنهاترين تنها !

اصلا مي خوام برات قصه بگم : سرتو بذار رو شونه هام تا برات بگم ؛

يكي بود يكي نبود. زير گند كبود يه آدم دل خسته بود . يه غريبه كه از دلش شاكي بود . به اتهام عاشقي ...

دلي كه براي روياش پر مي كشيد . اما هنوزم اين پرنده عاشق زندونيه .آخه او مجرم بند اوله !

چقدر شكايت و گله ؟؟!!!

نمي دونم چرا هيچ كس همدم دل تنها و بي كس من نمي شه . دوري از تو درد كمي نيست براي قلبم ! مي دونم كه مي دوني ...

هيچ وقت باورم نمي شه كه تو مي ري و نمي موني ! آخه ريشه كردي . سخت ! تو لحظه هاي بي قراريم ...

مگه دلت از سنگه كه بري منو تنها بذاري ؟ نذار كه خيلي ها ، مردم نامرد شهرو مي گم ، ببينن كه بين من و تو هر چي كه بوده خاطره بشه ! كه تو بري و من تنها بمونم . آخه نا سلامتي يه عهدي بين ما هست .

لعنت به غرور! مسبب همه عصبانيت ها و بهانه هاي تكراري.

خودت كه اين جا نيستي ولي همش ياد تو پيش منه . تو كه نيستي دربه دري ها و گريه هاي شبون همدم منه . نذار از عشقت بسوزم و ديوونه بشم ...

اگه اينا رو مي خوني . اگه صدامو مي شنوي . اگه منو حس مي كني بدون كه يكي دوستت داره يكي كه وقتي نيستي چشماش ابري و مي باره .

بيشتر بگم خسته مي شي بذار قصه امو تموم كنم ...

بذار تو خلوت خودم گريه كنم .. كه چرا هنوز غريبه ام و خودي نشدم ... چرا همش بايد تكرار كلمه «نه» رو بشنوم ؟؟؟!!!!!!

 

+ نوشته شده توسط غریبه در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 10:10 |

سلامي به گرمي دلي كه مي تپه ،

 

«صنما با غم عشق تو چه تدبير كنم Alone Man

تا به كي در غم تو ناله شبگير كنم »

 

امشب خسته ام ، خسته ، خسته  خسته از اين همه تنهايي

خسته از رويا در رويا

نمي دونم تا كي بايد تو رو فقط تو روياهام داشته باشم ؟

گفتم شايد درددلي مرحمي بشه برام

گرچه :

 

« آن چه در مدت هجر تو كشيدم هيهات

درد و صد ناله محال است كه تدبير كنم

با سر زلف تو مجموع پريشاني خويش

كو مجالي كه يكايك همه تقرير كنم »

 

خلاصه مطلب اين كه از بد آري بايد درگذشت

از در زيباتري بايد گذشت

بايد به خود اومد و انديشه كرد

در بلندي ها نشست و ريشه كرد

افسوس ، از گذشته افسوس

مي خوام ديگه نترسم  راست بگم !

تو كوهي بودي و من كاه مي ديدمت

و از اين فاجعه غافل اما امروز

كه از شأن تو آگاهم

مي بينم كه تو خود مقصدي و من راه مي ديدمت

چشمه جوشان من !

تو خود چاهي و من همون قطه كه ته چاهه .

جانا ، چه كنم كه امشب هواي تو پيرامون خسته امو پر كرده

امشب كه با خستگي زيادي كه از راه زندگي دارم

مي خوام تو كاروانسراي دل تو اتراق كنم

غريب نوازي تو رو يادم نمي ره ...

 

«رند و يك رنگم و با شاهد و مي هم صحبت

نتواتنم كه دگر حيله و تزوير كنم

آنزمان کارزوي ديدن جانم باشد 

در نظر نقش رخ خوب تو تصوير کنم

گر بدانم که وصال تو بدين دست دهد 

دين و دل را همه در بازم و توفير کنم

دور شو از برم ليك واعظ و بيهوده مگوي 

من نه آنم که دگر گوش به تزوير کنم

نيست اميد صلاحي ز فساد حافظ          

چونکه تقدير چنين است چه تدبير کنم؟»

 

اينو نوشتم كه بگم مي شه از عشق به خدا رسيد

به خداي عاشق

به خداي غريبه هاي غريب .

 

كاش هيچ وقت هيچ كس غريبه نباشه .حتي دشمن !

 

+ نوشته شده توسط غریبه در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 11:6 |
                

سلام ....

من دوست رویا هستم از امروز وبلاگش دیگه دست منه و من توش می نویسم....آخه دیدم این وبلاگ عشق رویا بود و حیفم اومد که بزارم گرد بخوره............

شب هنگام در آن کورسوی زمان ...

زمانی که ناعادلانه پیش می رود و ناباورانه زجر می دهد آدمیان را

به یاد آوردم همان سکوت سنگین قلبم را

و باز هم باور کردم که اینچنین است سرنوشت من

کیست که یاری دهد مرا در این سراشیبی زندگی...

من می دانم و فهمیدم که باید چشم در چشم این جهان دوزم.......

بدون امید به هیچ شاهراهی...

چرا که او مرا نامروتانه به زمین کوبانده است...

به یاد می آورم شبهایی که

خون را سرمه ی چشم خود می کردم و

تنها پناه قلب خسته ام اشکهای درد آلودم بودند.......

به یاد می آورم امیدهای واهی و بیهوده ای را که

 چه سبکسرانه مرا به بازی گرفته اند.......

ناگریز از اینکه بفهمند

این کوچک ضعیف چطور قد خم کرده است

در قبال همه ی نامحرمانی که بی شرمانه او را

جنایت کار قلمداد کرده اند....

بدون اینکه بتوانداز مروارید کلام  صدفی سازد و

رهسپار دلهای بی محبت آنان سازد...

بدون اینکه بتواند محبت را دردانه ی دل گرم عاشقش نماید....

و بدون اینکه بتواند رقص شمشیرهای درونیش را به سکوت مبدل سازد

و من فهمیدم و دانستم که دنیا با من اینچنین است...

شاید نا عدل...

شاید ناباور....

و شاید هم نامروت.

+ نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه ششم دی 1385 و ساعت 11:12 |

شايد بهتر باشد : سيب

 Infinity Love

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود

...

چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
...

سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
...

 

تمام حرف من اين است كه قصه همين است

 

نوشتم تا بداني

 وقتي آمدي پاييز بود

امّا با آمدنت پاييز را بهار کردي

 و زمستان را گریزان ...

 

     و برای همین است که 26 آذرماه را، آفتابی ترین روزی می دانم که در طول سال هاي سپری شده از عمرم، تاکنون درک کرده ام.

 

 تو را به دل بهاريت سوگند

                            بمان و فصل ها را برای من به هم نريز ...

+ نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 و ساعت 10:30 |
                           

                         

سلام.....

سلام به همه ی اونایی که می خونند وبلاگم رو ....اول که از همه ی دوستای گلم که تو این مدت واسم نظر دادن و واقعا خوشحالم کردند ممنونم ....و بعد اومدم واسه همیشه با همتون خداحافظی کنم.....

                                                        گل بــاروون زده ی مــن

                                           اگه پیچیدن طوفان ساقه ی منو شکسته

                                              می تونم خستگیاتو از تن پاکت بگیرم

                                       می تونم برای دوریت ...واسه سادگیت بمیرم 

امروز رویا اومد با یه دنیا پر از غم.......

امروز رویا اومد با یه عالمه اشک ...درد ...و غم

امروز رویا اومد ...ولی نه مثل بقیه ی اومدناش....

امروز رویا اومد بگه .....دیگه خسته شده.....

اومده بگه.....بابا بی معرفتا چرا.....آخه چرا/......؟

چرا دارید با من اینطوری می کنید.....

امروز رویا اومد تا با همه خداحافظی کنه....

اومد تا نشون بده خودشو.....اومد تا به اون عزیز همیشگیش ثابت کنه که دوسش داره.....

اومد تا همه ی شکها...تردیدها...و همه و همه رو از بین ببره....

آره....اومدم تا بهت ثابت کنم و بگم مسافر خسته ی من.....

اونقدر واسم مهم هستی ...که

نخوام کاری کنم که تو هر لحظه توی غم...توی درد...گرفتار باشی....

تا نخوای بهم شک کنی....

تا من دیگه هیچ وقت و از طرف هیچکسی متهم قرار نگیرم....

اومدم تا ثابت کنم همونی هستم که می دونی....نه بیشتر و نه کمتر...

از امروز وبلاگم رو هم می سپارمش دست تو.....

ای کاش بدونی چقدر این وبلاگ واسم مهمه......

ای کاش بتونی اونجور که دلم می خواد نزاری گرد بخوره....

****

چند خطی هم واسه سایه ی عزیز....

یه روز اومدی گفتی مثل خواهرتم....

اونقدر درد و غم شبیه هم داشتیم که خوب تونستیم همو درک کنیم....

امروز اومدم به همه ی اونایی که فکر می کنند سایه

گنه کار بگم ...نه....۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

بگم من اونو واقعا دوسش دارم....

چون شناختمش...شاید اونا فکر کنند که این شناخت سطحیه....

اما اومدم بگم هیچ وقت به ضرر ما کار نکرده....

اومدم بگم سایه ی عزیز...

ای کاش بفهمی که من هیچ گناهی ندارم ....

و برا همیشه هم ازت خداحافظی کنم...

سایه ی عزیز...خیلی دوست دارم..

امیدوارم خزون زندگیت بهاری شه...

*****

و اما اقا جلال ...

دوست وبیلاگیم که همیشه بهش ارادت داشتم....

اومدم به همون ادمی که بدون نام واسم یه نظر خصوصی گذاشته بود ...

بگم...می سپارمت دست خدا....

اومدم بگم که هیچ صمیمیتی بین ما نبوده...

اومدم بگم ما فقط به عنوان دو تا دوست وبلاگی

همدیگرو ...یا شاید بهتره بگم....شعرهای همدیگرو درک می کردیم

و ازشون معذرت بخوام به خاطر همه ی این روزایی که

اذیتشون کردم با نظراتم...

****

و حرفای آخر.....

مسافر عزیزم....

ای کاش همه ی افکار تیره ای که تو ذهنت در مورد منه رو پاک کنی

و مثل همیشه بازم با اعتماد کردن به من

دلگرمم کنی....

مسافر عزیزم....

امروز رویا همه چیز رو تموم کرد فقط به خاطر تو....

فقط به خاطر اینکه تحمل نداره حتی یه ذره غم تو رو ببینه...

واسه اینکه بهت ثابت کنه...دوست داره....

و ازت خواهش می کنم که دیگه واسم تکرار نکن دوست داشتن من الکیه...

نگو ازت خسته شدم....

نگو درکت نمی کنم....

فقط یه ذره تو درکم کن....نه فقط خودمو....بلکه همه ی زندگیمو....

همون طور که تا حالا درکم کردی.....

مسافر عزیزم...می دونم هیچ وقت نمی تونم جوابگوی محبتات باشم....

ولی خوب می دونم که ناتوان از انجام هر کاری هستم....

محبت صادقانه ات را می ستایم و ایمان دارم به صفای وجودت

کسی که عطر نفسهات و صدای رهایت را دوست دارد

 

 

 

+ نوشته شده توسط رویا در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 17:0 |

نازنینم ....

هر روز و هر روز بی قراری هام زیاد و دلواپسی هام بیشتر می شه....

می شم عین روزای اولی که نه خودمو می شناختم و نه می خواستم که خودمو بشناسم....

می شم همون پرنده ی لب تشنه ای که تا کنار آب می ره ولی...

 بعد پشیمون می شه و ترجیح می ده تشنگی بکشه...

هر روز دارم توی غبار آرزوهام گم می شم ....دارم به دنبال تک پناه زندگیم می گردم....

تک پناهی که همه ی لحظه ی زندگیم رو ویروون و نگاه سر شکستم رو حیروون کرده...

محیط تنگ دلم دیگه طاقت نداره....دیگه نمی تونه هرم نفسهای عشق رو اونجور که باید گرم نگه داره...

داره کم کم مذاب می شه...غم تو دلم وسعت می گیره و متن سکوت قلبم رو نابود می کنه....

این روزا توی هر باغ پر گلی که پا می زارم مجبورم خار بچینم و با اونا یک دل شکسته رسم کنم...تا

با هم رفیقشون کنم...تا بازم بتونم خاطراتم رو حس کنم....

تا زیر دستای خودم پناه بگیرم.....و بتونم به خودم تکیه کنم....

دیگه کم کم دارم از لبه ی پرتگاه پرت می شم و توی دره ی سقوط سرازیر ....

اما هنوز چندتایی یا رب گفتن تو قلبم مونده که منو زنده نگه داشته است...

دوست دارم غرور بغضم رو بشکنم و ...

حرفای داغ دلمو تو  دل سیاه شب واسه چشمای مهربونت تعریف کنم....

تا بازم خودمو ...زندگیم رو پیدا کنم....

دیشب دلم می خواست که باهات درد و دل کنه....

می خواستم پنجره ی کوچیک قلبمو به روی مهربونی های بیکرانت باز کنم .....

می خواستم دلمو میزبان گرم دل عاشقت کنم....

اما افسوس که ...فاصله بین ما زیاده و نتونستم پذیرای قلب مهربونت بشم....

دوست داشتم بدونم اون قلب تو سینت ،اسم گریه رو شنیده....هیچ گریستنی رو دیده...

اصلا طعم گریه کردن نیمه های شب رو چشیده....؟

ای کاش بودی و بهم جواب می دادی....

ای کاش بودی و بهم می گفتی که مثه همیشه با گریه کردنهام ،  گریه می کنی....

و ای کاش که بالاخره همون خدای مشترکمون نگاهم می کرد....

+ نوشته شده توسط رویا در شنبه هجدهم آذر 1385 و ساعت 10:10 |
                                        

                                                   مثــه بیــشتــر بـــــهارا

                                                  دوباره من از تو دوررم

                                                   بیـــا و نــــزار بریـــزه

                                                  آخرین برگ غــــرورم             

                                          * * * * * * * * * * * * * *

زیبای من

پاییز با زیبایی بی انتهای خود

شگفتی های احساسی را در خود ذخیره کرده و

همواره عشق را نهان ساخته و

با غروب تلخ لبخندهایش دلتنگی مبهمی در من گذارده است

آری....

لحظه لحظه ی تجلی امیدهای من است

و باز هم در تک تک برگهای خزان شده ی قلبم می نگرم

تا تک برگ زیبای تبسمت را بیایم....

تا آوای دوست داشتن را از کلام پر مهرت بشنوم...

تا خش خش دل آزار برگهای زندگی ام را

به لطافت بی انتهای سبز بهاری در آورم

و بالاخره شیشه ی شکست خورده ی قلبم را

به رهگذر عاشقی هدیه دهم

لحظات بارن ....

لحظه ی شکوه دردهای من است

که غم یار را بهمراه داد

و با فراقش دریاچه ی اشکهایم را میگستراند

و بر آن دامن می زند...

و من هم همنوا با آن می گریم تا

نوازش کنم قلب پر انتظار خویش را

 و  بپرستم سختی ها و دردهای عشق را

هم اکنون زبان دل می گشایم تا بتوانم

ثانیه های وصال را

برای خود بازگو کرده....و

از لحظه لحظه ی ان آلونکی بسازم تا در برابر

دردهایم قامت راست کرده و محبت را سایه ی زندگیم کنم....

و برای همیشه او را صدایش کنم...

 پس ای مهربان ....

ای بی من و همیشه با من ....

آیا می بخشی برای هیشه او را به من؟

                                              

 

 

 

 

 

             

+ نوشته شده توسط رویا در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت 14:53 |
                                                             

ثانيه هاي وصال هر لحظه مي رقصند و

به دنبال قصه ي زندگي در حرکتند...

قصه اي که غصه ها را پر رنگ و محبت را کمرنگ کرده است

قصه اي که زندگي را در سراشيبي و

رويا را در نا همواري و

در آخر عشق را در سنگلاخ قرار مي دهد...

و امروز در ميان موجهاي غربت و ناشناس

به دنبال تکه چوب شکسته اي هستم...

تکه چوبي که به دنبالش به سمت ساحل بروم..

ساحلي که مرا به زيباترين زندگي...

زندگي اي که مرا به عشق و

عشقي که مرا به بهشت رساند...

اما افسوس ...

که با نبودنت هواي وجودم با عطر غربت يکسان شده...

لبخند از لبهايم برچيده و باز آتشفشان غم فوران گشته و

شعله هايش بر دلم چنگ مي زند...

آه که چه سخت است اين فاصله و

چه سختر است بي تو بودن در اين غربت

غربتي که مرا به دست دردها و

دردهايي که شعله کشان وجودم را طعمه قرار مي دهند...

و در پي قرار دادن من در جهنم ابدي هستند

اما...

نمي دانند که من با به به مشام رسيدن بوي انتظاري که

از سوي توست رنگ ديگر گرفته ام...

و قلبم را از همه ي تيره گي ها پاک نموده ام...

چون مي خواهم قلبم را به تو هديه دهم...

                              

+ نوشته شده توسط رویا در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 16:18 |
                                       

                                            به او اعتماد کن وقتی که

                                 تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند

                                             آنــگاه ذهــن تــو

                                  از عشـق اللـهی لبریــز می گـردد

                                    ********************************

ای لاله زار زیبای من

هر روز گریه های بی صدایم را به سجده گاه تو

و شوری آن را به کویر دلم می سپارم

و برای دل مجروح و مبتلایم کنج عزلت را اختیار کرده ام

همواره در سنگلاخهای بس تاریک گرفتار شده ام

و با هر قطره اشکی که از چشمم فرود می آید

 آرام آرام از  خدا تو را می خواهم

 تویی که دیدگانت به فروغ خداوندی شبیه است..

و مظلومیت نگاهت به زیبایی و نجابت خورشید....

بدون تو لحظه لحظه وجودم زرد و زردتر می شود

و با شب ،درد و تاریکی خو می گیرد

ومن هر شب در این تاریکی به دنبال نوری می گردم که با داشتن تو برایم پدیدار گردد

هر روز در کنار غنچه های بسته ی دلم به تماشای صبحی می نشینم

که با آمدنت آنرا برایم هدیه  آوری....

و باز هم مثل همیشه  آرام آرام با زمزمه ی نامت  تو را می خوانم

و می فهمم که باز هم باید سکوت کرد

اما........

می دانم که خاموشی ترانه ی قشنگیست اگر

به بهانه ی عشق باشد

خدایا آیا برای همیشه می بخشی او را به من؟....

+ نوشته شده توسط رویا در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 10:33 |